« خدايا اگر پناهم ندهي  هرگز گمان مبر که به پناه دشمنانت روم
تو قبله اي هستي که به اطمينان در جانب تو به خاک مي افتم »

ای زمانه ! برایت نامه ای می نویسم شاعرانه که همیشه مرا اینگونه دوست داشتی .

تویی که همیشه تا سحر سایه ات طنین انداز جانم بود و حتی در خواب هم مرا آرام نمی گذاشتی

 یادت هست ؟

 درست است !! یا بر سرت کلاه می رود یا از سرت کلاه!

  اما من با هزاران چهره  ! قصه از صد راز گفتم ولی با این همه باز هم یک از هزار نگفتم.

در ان روز که نگاهم توقف کرد در ایستگاه  یاد تو .

در ان روز که ایمان را پس گرفتم  از وجدانم  و در ان روزی که حتی سکوت اشک می ریخت

 اری در همان روز ها ، که یادت نیست !

 در همان روزها یی که با هرچه از گرمی خورشید می سوخت می ساختم ، باز هم  یادت بودم  ،

 یادت نیست؟

 ******************************************

 پ.ن: دیگر نه جای تو حرف می زنم نه جای خودم !! امروز هرچه فکرشو می کنم می بیینم سهم من هرچه بود برداشتم !  

تا چیزی پیش تو جا نماند !!   دیگر نه در دعاهایم نه در خوابهایت خیالت راحت  من نیستم ، حالا میتونی راحت بخوابی.

 پ.ن: لینک دوم : آب حیات ...http://hargeznabasham.blogfa.com/post-30.aspx