102-یادت نیست
« خدايا اگر پناهم ندهي هرگز گمان مبر که به پناه دشمنانت روم
تو قبله اي هستي که به اطمينان در جانب تو به خاک مي افتم »

ای زمانه ! برایت نامه ای می نویسم شاعرانه که همیشه مرا اینگونه دوست داشتی .
تویی که همیشه تا سحر سایه ات طنین انداز جانم بود و حتی در خواب هم مرا آرام نمی گذاشتی
یادت هست ؟
درست است !! یا بر سرت کلاه می رود یا از سرت کلاه!
اما من با هزاران چهره ! قصه از صد راز گفتم ولی با این همه باز هم یک از هزار نگفتم.
در ان روز که نگاهم توقف کرد در ایستگاه یاد تو .
در ان روز که ایمان را پس گرفتم از وجدانم و در ان روزی که حتی سکوت اشک می ریخت
اری در همان روز ها ، که یادت نیست !
در همان روزها یی که با هرچه از گرمی خورشید می سوخت می ساختم ، باز هم یادت بودم ،
یادت نیست؟
******************************************
پ.ن: دیگر نه جای تو حرف می زنم نه جای خودم !! امروز هرچه فکرشو می کنم می بیینم سهم من هرچه بود برداشتم !
تا چیزی پیش تو جا نماند !! دیگر نه در دعاهایم نه در خوابهایت خیالت راحت من نیستم ، حالا میتونی راحت بخوابی.
پ.ن: لینک دوم : آب حیات ...http://hargeznabasham.blogfa.com/post-30.aspx
آری معصومیت کودکیهایم گم شده است،