خواب خدا

یادم نیست!! خدا در خواب من بود یا من در خواب خدا

ولی هرچه بود با صدای اذان همه چیز تمام شد.

 

 ***********************

 

پ.ن:

« یادم نیست؛ اوایل فروردین بود، یا اواخر شهریور؟ که من خدا را دیدم.‏

خدا، مثل همه ی روزهایی که کنار پله های حیاط خانه ی قدیمی ی ما می نشست، نشسته بود و آستین اش را به چشمان درشت و سیاه اش می کشید، مبادا که در عبور نا به هنگام فرشته ای ـ که شاید برای اجابت دعایی سر می رسید ـ غرورش جریحه دار شود!‏ »