110- خواب خدا
یادم نیست!! خدا در خواب من بود یا من در خواب خدا
ولی هرچه بود با صدای اذان همه چیز تمام شد.
پ.ن:
« یادم نیست؛ اوایل فروردین بود، یا اواخر شهریور؟ که من خدا را دیدم.
خدا، مثل همه ی روزهایی که کنار پله های حیاط خانه ی قدیمی ی ما می نشست، نشسته بود و آستین اش را به چشمان درشت و سیاه اش می کشید، مبادا که در عبور نا به هنگام فرشته ای ـ که شاید برای اجابت دعایی سر می رسید ـ غرورش جریحه دار شود! »
+ نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم فروردین ۱۳۹۰ ساعت 15:57 توسط ( ع . پ )
|
آری معصومیت کودکیهایم گم شده است،