اینجور که نمی شود!!

 تا به امروز  همیشه تو چشم های باران را می گرفتی و من پنهان می شدم!

همیشه جای مرا تو به باران می گفتی... 

و من همیشه ی خدا خیس می شدم !!

من این طوری خوشم نمی اید...

 مدام نذر میکنم که کبوتران حرم یکبار چشمهای تورا بگیرند

تا آنقدر دور شوم که دست هیچ بارانی دیگر مرا خیس نکند....

*************************

پ.ن:

به سفر چه نيازي بود ؟ اگر جوياي انديشه ي  خود بودي همان درخت حياط خانه تو را بس بود !!