ناسپاس
خدايا! خوش دارم گمنام و تنها باشم، تادر غوغاي كشمكشهاي پوچ مدفون نشوم.
قدیما فکر میکردم که وقتی شونههای من تکیهگاهِ بغض و خندهی کسی باشه، من از تموم هراسای تنهایی و نفرت، تهی میشم!!!.
اما ...!! تجربهی قفس و شکست، واسهی باقیموندهی نفسایی که هست، بهم یاد داد خودم باید بین این همه دستای ناسپاس، دنبال یه نوازش بیهراس بگردم، که بوی خ- ی- ا-ن- ت نده و اسکناس!!!
******************************
پ.ن 1:
اوایل حس قشنگی داشتم!. یه حس تازه که میشد بهش میدونِ هر کاری رو داد.!! من به احساسم گفتم ! میتونه حالا هر چی میخواد گریه کنه! هر چی میخواد داد بزنه! هر چی میخواد بنویسه!... بهش گفتم دیگه آزادی! برو هر جایی که دلت میخواد. خواستی؛ میتونی منطق رو هم همرات ببری. نخواستی هم که هیچ! شیش دُنگِ اختیارت، مال خودت!!!
پ.ن ۲:
خدایا این روزا خیلی بهت احتیاج دارم !! باید دوباره بلندم کنی .......

آری معصومیت کودکیهایم گم شده است،