شاید هرگز نباشم....
پروردگارا انتظار سخت ترین مجازاتی است که برایم در نظر گرفته ای ! مرا ...ببر.....
|
|
|
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه یازدهم شهریور 1388 توسط ع.پ
|
پروردگارا:
روز تولدم به تو اندیشیدم؛ و از اندیشهای که تو بودی، چیزی جز از تو ندانستم و از تو شدم، با تو شدم و در تو گم شدم. چونان چون آن ذره که در خورشید رسید و به آفتاب متصل گشت و از آفتاب نوشید و در آفتاب استحاله شد، و بر آفتاب برآمد و بی آفتاب مُرد، و تا آفتاب پرید و آفتاب را در آغوش خود، داغ؛ داغ؛ داغ؛ مُهری از مِهر، زد. اینک؛ تمام نامههایی که به نشانیی خورشید میرسند، از مقابل چشمان تو خواهند گذشت و هر بار که میخواهم نامههای نیمهکارهی خود را بخوانم، زیر نور خورشید میخوانم تا تو، مرورش کنی. امروز از ابتدایم به انتهایی رسیدم که روزی خوابگاه ابدیتم خواهد شد امروز به مزار دوستانی رفتم که سالیانی به هم چشم دوخته بودیم و برای هم واِژه سلام را هجی می کردیم وچه بد شد بی خدا حافظی رفتند و امروز من برایشان می گریم و آنها برایم فاتحه می خوانند . روز تولدم به سرزمین خاکها و خوابها رفتم باشد تا سالیان بعد من زیر خاک باشم و تو روی سنگم برایم جشن تولد بگیری و شمع خاموش کنی ***************************** پ.ن: ۱- یادتان بخیر تمام زیر خاک رفته های غریب و اشنا ۲- یک سال دیگر هم گذشت و شکر که بار دیگر رمضان را تجربه کردم
|
|