شاید هرگز نباشم....
پروردگارا انتظار سخت ترین مجازاتی است که برایم در نظر گرفته ای ! مرا ...ببر.....
|
|
|
نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386 توسط ع.پ
|
به كجا مي كشانيم خدا
به كجا مي كشانيم خدا ببين مرا ....!؟ ببين مرا.....!؟ به هركجا كشانده ايم آمده ام ببين مرا !!؟ ز كوچه ها فراريم ز درد و غصه راضيم ببين مرا.....!؟ ببين مرا.....!؟ به هركجا دويده ام.... دوانده ايم .... نديده اي مگر مرا ؟؟ ببين خدا... چه صادقانه آمدم آمده ام بگم تو را نگاه نمي كني چرا ؟ هنوز هم گمشده خياليم مهم نبود براي من ولي تحملم تمام گشت ....خدا! كه باور ميكند كه « سيب » يك نشانه است... كه « سايه » يك بهانه است... مهم نيست براي من كه باور ميكند مرا! كه رهگذر زياد بود كه ديده اند و رفته اند عبور عابران را نظاره مي كنم چه سود كه هيچ كس نگاه نكرد چه كس صدا ميزند تو را!!!!! پ.ن1: من هرروز قدم زنان به اینجا می آیم و زبانم را نگه میدارم و هیچ نمیگویم و زیاد صحبت نمیکنم تو میگویی که(( …………...)) باشد ،هرطور که میخواهی ادامه بده من به اندازه ی کافی وقت دارم ولی بدان چشمان غمگین من هرگز دروغ نمی گویند !! پ.ن2: گاهي وقتها هم مي شود از بيراهه زندگي به سر منزل آرامترين« سايه ها » رسيد پ.ن3: خدايا كمكمان كن تا بتوانيم ياريگر خود باشيم و ببخش و ياريگرمان باش ! پ.ن4: خدايا روا مدار که طاعت اندک خويش را بسيار ببينم و به خويشتن ببالم و گردن استکبار و افتخار برفرازم. پ.ن: انقدر وحشتناك بود كه همه با ترس ريختن بيرون همه ي وسائلم ريخت زمين اما من نشستم و با خيال راحت پستم را نوشتم و قدرت زلزله را لمس كردم فکر کنم همو ن زلزله اي بود كه منتظرش بودم...... اما هنوز تنم از لمس قدرت خدا ميلرزه..... فكر كنم خدا به بركت حضرت زهرا (س) اين بلا را از ما دور كرد . ************** با صداي ( h ) آهنگ و تنظيم : برادرم محمد نوشته شده در تاريخ یکشنبه سیزدهم خرداد 1386 توسط ع.پ
|
مي دوم تا زودتر به فردا برسم...
وقتي كه با دويدن نفسهايم كم مي آوردند لحظه اي ايستادن غنيمت بود! در سكوتي مطلق در مرگ حركت همه چيز ايستاد. حتي زمان و حتي گردش خورشيد و مكان سكوت صفر حكم مي كند اينجا نفسي ميگيرم و به عقب بر مي گردم همه چيز ايستاده و من به ديروز مي روم همه چيز را از نو درست ميكنم همه چيز را جاي خودش مي گذارم مي دوم تا اينبار زودتر به فردا برسم... همه چيز درست است حال زمان تو مي تواني مرا با خود ببري..... پ.ن: ديروز را سوزانديم براي امروز ؟ امروزمان را گذرانديم براي فردا و فردايمان ديروزي ديگر !!! اين است بازي پوچ ما انسانها... پ.ن: آري امروز همان ديروزي بود كه فردا منتظر آن بودم پ.ن: خدايا! مرا از بلاي غرور و خودخواهي نجات ده، تا حقايق وجودم را ببينم و جمال زيباي تو را تماشاكنم. نوشته شده در تاريخ یکشنبه ششم خرداد 1386 توسط ع.پ
|
« سايه » تو اگر نبودي « ع » مرده بود معلوم نبود كه كجا بود و كجا ميرفت! بارها ديدم كه مانند ابراهيم مرا از آتش نجات دادي و مانند يوسف از چاه پيدايم كردي « سايه » ! اگر نزديك تر بيايي دستانت را مي بوسم كه مادرانه دلم را حفظ كردي.. دلي كه با هيچ چيز تعويضش نخواهم كرد قلبي را كه به وجودش افتخار ميكنم « سايه » لحظه اي كه نيستي نميداني چه مي گذرد... چهار ستون دلم مي لرزد و چشمان ناپاكم در آتش مي سوزد « سايه » ممنون كه يادم دادي چگونه زيستن را... چگونه بودن را و چگونه ماندن را... ولي من هنوز هم كوچكم و ببخشيد كه هنوز هم كودكم ، بايد مراقبم باشي... بارها گفته بودم شرمندتم مرا ببخش كه تو را از تمام زندگي انداختم تو دعا كن زودتر بروم هم تو راحت شوي هم... ************************** پ.ن: مثل يك بازي زمان بچگي يك بار چشم گذاشتم و تو براي هميشه گم شدي گفته بودي دلي را حدس بزنم تا شايد... بخدا خستم اينبار خودت بيا و پيدايم كن « خدايا كاري كن پيداشم قول ميدهم ديگر او را گم نكنم » پ.ن: به من هم حق بده كه ميان اين همه سايه ديگر نتوانم تو را پيدا كنم سالهاست تمرين ميكنم تا از دور دلي را بخوانم اما هيچ كس دل مرا نخواند و نخواهد خواند جز تو....و نميدانم كه كدامين شب و از پشت كدامين نقاب اشنا مرا پيدا ميكني باور كن كه باورت ميكنم سايه.... پ.ن: خدايا مراقب او باش تا او هم مراقب من باشد در پناه خدا التماس دعا پ.ن: هنوز تا شايد هرگز نباشم خيلي مونده روز و ساعت خداحافظي شايد از قبل مشخص شده باشه... شايد اولين سحر از اولين روز خدا و شايد هم ...
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه سوم خرداد 1386 توسط ع.پ
|
فقط برای... بيا برگرد يه نگاه پشت سرت كن ببين چه قدر پشتتو خراب كردي همه چيز رو انداختي همه چيز و بهم ريختي روتو بر نگردون.. با توام آره با خودت اتاقتو نميگم! خودتو ميگم.. يه نگاه به دلت كن! ببين چه بلايي سر خودت آوردي؟ زود باش همه رو جمع كن و دلت رو از نو بساز زود باش آفرين گلم...
پ.ن: يكي از دوستاي عزيزم گفته بود كه نوشتهات يكم بوي نا اميدي ميده اما به نظر من بوي غم ميده نه نا اميدي و غمي كه من و به خدا نزديك كنه دوست دارم... با اين حال سعي ميكنم بازم جور ديگه بنويسم و اگر دقت كرده باشيد اينجا تا حالا 3 بار تغيير كرده و نوعي ديگر نوشته شده چون تنوع رو دوست دارم الانم خواستم جور ديگه و سبك ديگه و جديدي رو شروع كنم اما ترسيدم اين آخريا همه چيزي رو كه ساختم خراب كنم چون چيزي ديگه اي به آخر نمونده .... فقط براي يك بار و شايد براي آخرين بار... پ.ن: البته اين متنم بدون حكمت نبود... نظر دهي فقط تا ۳ روز
|
|