شاید هرگز نباشم....
پروردگارا انتظار سخت ترین مجازاتی است که برایم در نظر گرفته ای ! مرا ...ببر.....
|
|
|
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385 توسط ع.پ
|
مناجات خدایا! نه انقدر پاکم که مرا کمک کنی و نه انقدر بدم که رهایم کنی... میان این دو گم شده ام و هم خود و هم تو را آزار می دهم هرچه تلاش کردم نتوانستم آنی شوم که تو می خواهی و هرگز دوست ندارم آنی شوم که تو رهایم کنی... که آنقدر تنها هستم که بی تو یعنی هیچ... یعنی پوچ... خدایا ! پس مرا ببر ببر به آنچه خود خواهی که ماندنم بی فایدست... پ.ن: دوست ندارم کسی فکر کنه از روی ناامیدی این حرفا رو زدم انقدر امید در دلم موج می زند که .... پ.ن: خدايا! پستي دنيا و ناپايداري روزگار را هميشه در نظرم جلوهگرساز، تا فريب زرق و برق عالم خاكي، مرا از ياد تو دور نكند.
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385 توسط ع.پ
|
فریاد...
چه باران تندي است صورتم خيس ، لباسم پاره و شالي به گردن كه گلويم را گرم كند هوا سرد است... گلويم گرم است... فرياد ميزنم زير باران چه كس صدايم را ميشنود؟ چه كس پناهم مي دهد زير باران؟ من از روي آسمان خجلم او در غم من اشك مي ريزد و من بي تفاوت به او... او مرا مي خواند و من نمي شنوم... و به او ميگويم: آسمان... ر ن گ ي ن كمانت كو؟ پ.ن: ساکت و تنها
نوشته شده در تاريخ جمعه سیزدهم بهمن 1385 توسط ع.پ
|
نگاه خیس... نگاهی خيس گونه هاي سرخ شده از سرماي سرد دستهاي سوخته از گرماي درد دلهاي پر از خسته... در انتظار يك كلام در انتظار يك سلام
نگاهي در حسرت يك سيب كوچه اي در آرزوي يك سفر رهگذراني بي خيال از همه چيز و همه كس مردمي در حيرت از دنياي پست آب هست – هوا هست – تو هستي و من... كودكي با نگاه خيس درآرزوي چيست؟ در میان صورتهای باران خورده نگاهی پیدا نیست در کوچه های پر پیچ و خم زندگی دیگر صدایی آشنا نیست نان هست – خدا هست – تو هستي و من... اما باز هم يك نگاه خيس که نمی دانی در آرزوي چيست؟ ****************** پ.ن: فارغ از هر رنگ و هر انگ است. برتر از هر نام و هر رنگ است. آشنا و همنشین وقت تنهایی است. دلگشای هر که در غربت دلش تنگ است خدای من... الگویی برای انسان است. می آفریند تا به انسان آفرینندگی بیاموزد. آزاد است تا انسان آزاد باشد. بر همه چیز آگاه است تا امکان آگاهی انسان بر همه چیز را گوشزد نماید.
نوشته شده در تاريخ جمعه ششم بهمن 1385 توسط ع.پ
|
فصل داغ فصل بارونه و سرد داغ عاشورا چه می داند دلم از عطش چیزی نمی دانم من که هر روز آب می نوشم نمی دانم چه آمد بر سر یاران او اندر بیابان آرزو کردند که آید لحظه ای از آسمان باران آسمان طاقت نیاورد اشک ریخت بعد از حادثه نوش دارویی که هیچ درمان نکرد زخم داغ قافله کس چه داند سرخی روی زمین از بهر چیست؟ کس چه داند داغ لاله در گلستان بهر چیست؟ من نبودم آن زمان تا عاشقی را بنگرم گوشه ي چشمي نگاهي كن ببين در ماتمم روزگاري است كه بين من ودل فاصله است گر نگاهي نكني باز همان فاصله هست محرم 85 (هاني)
پ.ن: بوی سیب به... چه بوي خوشي مي آيد.... بوي زيبايي.... بوي عشق... بوي سيب ....همان ميوه آرزوهاي من... شنيدم در سرزمين تو نيز سيب مي رويد و بوي آن خاک را نيز معطر کرده … شنيدم زائرانت را با سيب پذيرايي مي کني ميداني که منم عاشق سيبم شايد اين سيب را تو در دلم گذاشتي که هر وقت که آن را مي بويم بوي سرزمينت به مشامم مي رسد … پ.ن: اي آب کجايي آنگاه که عطش خنجر تيزش را به گلو مي فشرد آنگاه که گرماي داغ بيابان صورت پاک معصومانت را مي سوزاند آنگاه که تشنگي گلوي کودکانت را آزار مي داد... آنگاه که پهلوان لشگرت از بلنداي اسبي خونين بر زمين افتاد و زمين را خجالت زده کرد... آنگاه که فرزند خوش سيمايت در زير لگد هاي آهنين اسبان صدايت مي کرد... آنگاه که کودک خردسالت با تيري دستانت را به خون آغشته کرد... و آنگاه که دختر سه ساله ات برايت اشک مي ريخت تا به ديدارت بيايد.... آن لحظه چه غمي بر زمين و آسمان نازل شد غمي که سالها بر دل زمين وآسمان مانده.... مگه عيسي گل مريم به مسيحي مقتدي نيست؟ مگه موسي پور عمران به خليلي رهنما نيست؟ مگه زرتشتي و بودا واسه آتيش نمي ميرند؟ پس چرا حاجتاشونو از آقاي ما ميگيرند!
توجه: نظر دهی ممنوع!!!! اگه دوست داشتي تو پست قبلي نظرت رو بزار...
|
|