شاید هرگز نباشم....
پروردگارا انتظار سخت ترین مجازاتی است که برایم در نظر گرفته ای ! مرا ...ببر.....
|
|
|
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و یکم دی 1385 توسط ع.پ
|
كوزه شكسته... آب مي بردم و افتاد و شكست افسوس...
« كوزه شكسته » را به آن سرزمين راهي نيست !! تمام آب شفا بخش را روي زمين ريختم... و حال مجرمم به جرم بي گناهي آب آبي زندگي... آخرين فرصت تباه شده... « كوزه ي شكسته... » من... سايه... سيب... گريه... آب... عمر... تباهي... و باز هم سختي نگاه هاي ممتد! دي 85 پ.ن: خدایا! ذهنم پریشان است ، قلبم بیقرار است ، افکارم شوریدهاند و درماندهام . پس رشتهٔ زندگیام را به دستهای امن تو میسپارم ، آنگاه توفان میخوابد ، و آرامش تو ، حکمفرما میشود
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه چهاردهم دی 1385 توسط ع.پ
|
افسوس يك گناه
شب است و باز هم بي خوابي باز هم افسوس يك گناه صداي تيك تاك ساعتهاي بي رحم كه سحر را به يادم مي آورد قرار است كه بيدار بمانم اما تا صحبت از بيداري ميشود اين چشم حسود مي خوابد و ديگر دست نمي نويسد.... قلم مي ايستد.... و صداي ساعتها خاموش مي شود تا باز هم تو را به يك خواب دروغين دعوت كنند. پ.ن: خدایا بار الهی آه ای خدای من نوشته شده در تاريخ شنبه نهم دی 1385 توسط ع.پ
|
به شرط چاقو!!! روي مغازه دلم نوشتم حراج « به شرط چاقو !!!» تازه فهميدم چقدر جنسم بي ارزش است! من سيب مي فروختم به مردماني كه براي رضايت جنس طلب چاقو ميكردند آن هم به قيمت خون! شب شد... خدا را شكر... تمام سيبها را فروختم خدا بركتش دهد روزي امروزم را بدست آوردم تا فردا خدا كريم است
اما جز سيب زخم خورده اي كه تمام وجود من بود سيب ديگري براي روزي فردايم نمانده بود او هم طلب رفتن ميكرد «سايه» را صدا زدم او هم نتوانست سيب را راضي به ماندن كند نمي دانم كه چه به او گفت كه « سايه » هم گريست! سيب...! خون...! سايه...! و نگاه من به هر سه ! آري او هم بايد مي رفت من هم راضي بودم به رفتن او آخرين سيب را روي دلم گذاشتم و فرياد زدم آتش زدم به مالم سيب ميفروشم سيب « آن هم به شرط چاقو!!! »
نوشته شده در تاريخ دوشنبه چهارم دی 1385 توسط ع.پ
|
نمي دانم، نمي داني
اگر بشكند كوهي اگر دريا شود رودي به پايان ميرسد غم هاي من روزي نه آ ن غم هاي دنيايي نمي دانم !! نميداني !؟ اگر رسوا شود دريا اگر پنهان شوند ابرا به پايان مي رسد روزي تمام مشكل دنيا نه ! من از غم هاي دنيايي نمي گويم نمي دانم !! نمي داني !؟ نمي آيي تو با من تا بگويم چيست اين دنيا! بگويم بي خدا معنا ندارد ماندن اينجا! تو دست در دست من امروز ولي در پشت سر مي گوييم هر روز كه اين ديوانه مجنون چه مي گويد؟ چه مي خواهد؟ تو كيستي آخر!!!؟ نمي دانم !! نمي داني !!؟؟؟ پ.ن: در اين تعذيه بازار نه تو مي ماني نه من! آخر اين بازي را نه تو مي داني نه من ! اين قصه نا خوانده را نه تو مي خواني نه من! توي اين كوير تن خيس كبود نه تو باراني نه من! (هاني) |
|