شاید هرگز نباشم....
پروردگارا انتظار سخت ترین مجازاتی است که برایم در نظر گرفته ای ! مرا ...ببر.....
|
|
|
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه سی ام آذر 1385 توسط ع.پ
|
ساعت ...
دلم نيامد بيدارش كنم امروز براي هميشه بازش كردم روي دفتر خاطراتم گذاشتم و بستمش چون ساعتي كه بخوابد بيدار شدنش بي فايدست « او ديگر جا ماندست!!! »
نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و ششم آذر 1385 توسط ع.پ
|
سيب گاز زده بچگي هايم كه يادم نمي آيد اما مادرم مي گفت:
صبح زود قبل از صبحانه سيبي را گاز مي زدي و روزيت را با همان سيب گاز زده شروع مي كردي... . اما دير زماني است كه ديگر اينجا « سيب » هاشان همگي گاز زدست!! پ.ن: روزي خواهم آمد وپيامي خواهم آورد در رگها ،نور خواهم ريخت ..و صدا خواهم سر داد اي سبدهاتان پر خواب! سيب آوردم سيب سرخ خورشيد!!
نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و یکم آذر 1385 توسط ع.پ
|
امروز گذشت و بازهم گله اي باقي ماند!! نكته هاي امروز را مو به مو نوشتم آن هم با « رنگ قرمز » تا مبادا از يادم برود! گل هاي قالي را براي آخرين بار مي شمارم شايد ديگر فرصتي باقي نماند يادم باشد « فردا » چيزي براي « فردا» به جا نگذارم همه را تمام مي بندم تا مبادا گله اي باقي بماند براي لحظه اي كه ....
شايد هرگز نباشم....!!!
پ.ن: در انتهاي هر سفر در آيينه دار و ندار خويش را مرور مي كنم اين خاك تيره اين زمين اين سقف كوتاه آسمان سرپوش چشم بسته ام اما خداي دل در آخرين سفر در آيينه به جز دو بيكرانه كران به جز زمين و آسمان چيزي نمانده است گم گشته ام ‚ كجا نديده اي مرا ؟ نوشته شده در تاريخ جمعه هفدهم آذر 1385 توسط ع.پ
|
پسرك سيب فروش چقدر بايد بخندم تا تو باور بكني؟ يا بگريم شايد احساسش كني؟ وقتي براي من خنده ديگر بي معناست « سايه » تو خود بهتر از هر كس ميداني ساعت ديگر از خنده من گذشته! براي خنده پسركي سيب فروش تنها لبهاي او كافي نيست!!!
« سايه » صداي بازي قائم موشك بچه ها را در ميان كوچه ها ميشنوي؟ چه ميشود براي هميشه پيدا نشوي؟؟؟!! هيچ چيز !! فقط به زمان يك بازي كودكانه گم ميشوي ... و هيچ كس به دنبال ما نخواهد گشت حتي نمي فهمند كه ما هم گم شديم و براي هميشه از ياد ميروي و ديگر پيدا نخواهي شد تو اگر گم شوي من هم گم ميشوم و هردو ديگر ه ر گ ز!! پيدا نخواهيم شد... •پ.ن: جستجو خود سهم کمی نبود از برای من از برای تو . زير آفتاب بی تفاوت پاييز سايه هامان باور نمي کردند خاک را اگر ميدانستيم که هنوز کوچه ای هست که در آن ... ميتوان بی وقفه گم شد و ديگر ه ر گ ز پيدا نشد.... نوشته شده در تاريخ دوشنبه سیزدهم آذر 1385 توسط ع.پ
|
سجده...
مي گويند آخرين سجده نماز لحظه اجابت دعاست و من اخرين سجده ام را وقف تو كردم خدايا !! به آخرين سجده نمازم قسم « سايه » را نگهدار پ.ن: دلا دریاست٬ پر از غوغاست خدا با ماست پ.ن: پروردگارا: خود را تقدیم تو میدارم. با من کن و از من ساز آنچه خود اراده کنی. از اسارت نفس رهایم کن تا انجام اراده ات را بهتر توانم. مشکلاتم را بگیر تا پیروزی بر آنها شاهدی باشد برای کسانی که با قدرت تو و عشق تو و راه تو یاریشان خواهم داد. باشد که همیشه بر اراده ات گردن نهم. آمین! نوشته شده در تاريخ چهارشنبه هشتم آذر 1385 توسط ع.پ
|
ديوانه باران نديده صدای رگبار باران آن هم يك روز گرم تابستان عجیب است!! اما من احساسش کردم صدایش را شنیدم پنجره را باز کردم بوی نم باران وای خدای من.... چه لذتی داشت زیر باران رفتم دستانم را باز کردم و با تمام وجود احساسش کردم
باران تند در یک روز گرم تابستانی کودکاني كه همچنان گرم بازی بودند و مردماني كه به حماقتم مي خنديدند!!! مانند « ديوانه باران نديده » زير باران ميدويدم و باران را لمس مي كردم اما من باران را میدیدم و با قطره هايش صورتم را مي شستم هيچ كس حتي صورت خيس مرا نگاهم نكرد!! و هيچ كس نخواست حضور باران را لمس كند ولي من باران را بو کردم باران را شنیدم باران را دیدم باران را لمس کردم اما هیچ کس باور نکرد « حتی سرما خوردنم را.... !!!
الهی صبر
پ.ن: اين پست برام خيلي جالب بود وقتي گذاشتمش 2 ساعت بعد بارون اومد خدابا شكرت!!! نوشته شده در تاريخ یکشنبه پنجم آذر 1385 توسط ع.پ
|
من ، دعا و خدا در راه که می آمدم پسرکی را دیدم که اسفند دود می کرد او برایم اسفند دود کرد و من برایش دعا کردم در راه که می امدم دخترکی را دیدم که فال می گرفت فال حافظ او برایم فال گرفت و من برایش دعا کردم در راه که می آمدم پیر مردی را دیدم که کنار درختی نشسته است او به من اعتماد کرد و حرف دلش را گفت و من برایش دعا کردم
در راه که می آمدم مادری را دیدم که به سختی راه می رفت سبزی و میوه هایش را تا دم خانه برایش بردم و او به من سیبی داد و من برایش دعا کردم در راه که می آمدم دختري تنها را دیدم او مدتی بود که بیمار بود زیرا قلبش را هدیه کرده بود و من نیز قلبم را به او دادم و او برایم خندید ومن برایش دعا کردم امروز خدا من را دید و او به من محبت را هدیه کرد و من هم برای او « دعا » کردم پ.ن: خدا در زمين است همين نزديكيها خدا در كعبه توست در قلب تو و تو در بيابانها به دنبالش مي گردي پ.ن: اينجا همه چيز بوي خدا ميدهد حتي….
|
|