تبليغاتX
شاید هرگز نباشم....
شاید هرگز نباشم....
پروردگارا انتظار سخت ترین مجازاتی است که برایم در نظر گرفته ای ! مرا ...ببر.....
 
نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و نهم آبان 1385 توسط ع.پ |
مادر

***********

كوكي متولد شد

در سرزمين انسان

اما بوي خدا مي داد

بي تاب بود

كليد بهشت را به اودادند تا آرام گيرد

اما او آرام نشد

به او وعده دادند

وعده يك كودكي مثل خودت

كودكي كه مي تواني براي او خدايي كني

او را بسازي

به هر شكل كه دوستش داري

خدا به او دلي مهربان داد

تا نماينده خوبي براي او باشد

.

.

مادر

همه حيرت زده از كار خدا

.

.

فرشته ها جمع شدند

بهترين نام ها را آوردند

اما او

اسمي را انتخاب  كرد كه ماندگار شد

زيبا ترين نام را

         يعني

                    مادر!!!

 

پ.ن: تقديم به مهربان ترين مادر

نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و سوم آبان 1385 توسط ع.پ |
 آب حيات....

 ******************

آب حيات

 

شتاب نكن

هنوز هم مانده از جاده اي كه به خيالت

به انتهايش رفتي!

مگر گلدان خالي روي طاقچه را نمي بيني؟

مگر نمي داني تا لحظه صفر

فقط دانستن ساعت كافي نيست؟

هنوز هم مانده

هنوز هم هست

كوچه هاي هرگز نرفته

بيا كه

به نشاني جاده هركس نرفته ي زير منتظرم

سر پيچ جاده نور

كنار درخت سيب

روبروي كوچه خدا

          منتظرم

                  فقط دير نكن

                              كه

                                  آنجا

                                           آب  حيات ميدهند !!

 

پ.ن:

  خسته اي!

               مي دانم.

                بايد رفت! چاره اي نيست.

                            دانه هاي زميني را رها کن.

                            بالاتر سفره اي از طعام آسماني گشوده اند.

                                         فقط اندکي صبر کن.

                                                       و به سحر بينديش

 

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه هجدهم آبان 1385 توسط ع.پ |
 

ته مانده هاي دلم را ميتكانم

ده تومان ته جيب دلم مانده

عجب دنيايي است ديگر با يك ده توماني هوا هم نميدهند.

من چه دارم براي تو

در اين دنيايي كه ده توماني را حتي به فقير هم نمي دهند

باز هم ته جيبم را ميتكانم ‌‍، يك سكه تنها است!

آيا ميتوان خرجش كرد؟

آيا كسي ميتواند مرا كمكي كند؟

 

ده توماني

 

مي خواهم سيبي را كه درباغچه هوست برق ميزند بخرم

« سايه »  چند مي فروشيش؟

ارزان تر نميدهي!!

من بي بضاعتم اين ده توماني هم  تك يادگار جيب دل من است

صدايم را ميشنوي

كمي نزديك تر بيا

مي شود با ده تومان فرار كرد؟

من و تو؟

براي همسفري با تو چقدر بايد بردارم

صدايم را مي شنوي

مجبورم آهسته بگويم

مي خواهي ده توماني ديگران را بدزدم

نه !

هيچ كس ديگر ده توماني ندارد

               فقط

                         من و تو!!

                                      كه در من ميتپي...

 

پ.ن:

..........................!!!!

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه یازدهم آبان 1385 توسط ع.پ |

 

1*5 پنج در يك

**********************

يك) نهصد و نود و نه...

سيب را به هوا پرتاب كردم

 « سايه » ميگفت يه سيب هزار تا چرخ ميخوره تا به زمين ميرسه

پس نهصد و نود و نه تاش مال من

                                 چرخ آخرش مال تو!!!

 

پ.ن: هزار تا از اين سيبا بالا رفته هزاربارم چرخيده  هزار بار تو سر ما هم خورده اما  حتي يكبار هم

به وجود سيب فكر نكرديدم!!!

پ.ن: گاهي وقتا ميشه سر خودتم كلاه بزاري و ديگه برش نداري چون تو اين يكي گذاشتن و برداشتنش يه معني ميده .

پ.ن: اما گاهي وقتا بايد خودتو گول بزني تا دل كسي رو بدست بياري

نكته: سيب توي سر ما هم خورد اما جاذبه قبلا كشف شده بود!!! اما همه چيز در جاذبه نيست!!!

و مهمتر از اين منظور من اصلا اين نيست!!

راهنما: فقط ده دقيقه فكر كافيه ، شايدم نيازي نباشه...

راهنما: مي توني تا آخرش همين ده دقيقه رو فكر كني تا وقتت يه وقت هدر نره!!!پس تايمرو بزن...

 

*************************

دو) منفي نه....

كودكي: هر پنج تاش درست بود(5 نمره)

نوجواني: از پنج تا سه تاش درست بود(3نمره)

جواني: از پنج تا فقط يكيش درست بود‌(1نمره)

پيري: هر پنج تاش اشتباه بود!!!!(0 )

(نمره پايان ترم): 9- مردود!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

پ.ن: خدايا اجازه؟

           ميشه به من يه فرصت ديگه بدي؟

گاهي وقتا بعضي چيزا اصلا نميشه!

پ.ن: شايد اصله كاري همين باشه

راهنما: بازم ده دقيقه فكر كن!!!

**************************

سه ) نوزده يا بيست؟

يك ... دو... سه ... چهار.......

.

.

.

هيجده... نوزده...

 و تمام!

 

پ.ن:  به نظرم تا بيست نشه بازي قبول نيست!

اما براي من بازي ديگه تموم شدست بايد از نو شروع كنم

پ.ن:  شايد گاهي وقتا بشه حرفها رو با رمز و عدد هم گفت

راهنما:  ميتوني اينو با همون ده دقيقه بالا حساب كني

******************************

چهار)  گردو شكستم...

.

.

.

ا ا ا ا ا ... پس چهار كو؟

 

پ.ن:اين پست سانسور موقت شد (چون مهم نبود)

پ.ن: تو قسمت نظرات ميتونيد پست مربوط به اين قسمت رو بخونيد

پ.ن: اينم جديد ترين نوع نوشتن بود كه به ذهنم رسيد اونم گذاشتتن پست تو كامنت.

 

******************************

پنج ) اطمينان...

اگه يه روز ي من برم

اگه يه روزي من نيام

چي ميشه؟

               -  هيچي نميشه!!

درسته...

اينو قبلا هم گفته بودي

فقط ميخواستم مطمئن بشم!!!

 

پ.ن:

 گاهي وقتا براي اثبات بعضي چيزا اصرار بيهودست!!

پ.ن:

 خيلي روش فكر نكن باشه به حساب همون ده دقيقه بالا، ديگه ميتوني

بري به كارت برسي . فقط ميخواستم بگم شايد پستهاي اينجا يه جورايي حساب كتاب

 داشته باشه شايدم نداشته باشه پس مي توني بازم ده دقيقه فكر كني !!!    

پ.ن:

 اي كاش اين پستها فقط يه پست معمولي بود اما اينم واسه خودش عالمي داره

اينكه هيچ كس منظورت رو نفهمه.......

اما به نظرم بلاخره يكي ميفهمه شايدم فهميده ! اما نميدونم كيه؟

و از پست بعد

                     از نوعي به نوعي ديگر ...

 

و آن هم با نوشته هاي غير قابل چاپ با نوشته هايي كه فقط ارزش ده دقيقه فكر كردن رو دارن

يا شايد فقط ده تومن ارزش داشته باشن!!

                                                       فقط ده تومن...

نوشته شده در تاريخ دوشنبه هشتم آبان 1385 توسط ع.پ |
 

 1-ماهي

 كوچيك كه بودم آرزوم اين بود كه يه روز اين ماهي هارو از غرق شدن نجات بدم

خيلي برام سوال بودكه چرا همه، ماهي ها رو توي آب ميبينند  اما نجاتشون نميدند.

 يه روز ماهي توي تنگ اب رو برداشتم و ازآب بيرون آوردمش توي دستام دستو پا ميزد

 فهميدم كه خيلي خوشحال شده كه از آب بيرون آوردمش آخه اونجا داشت خفه ميشد.

منم خيلي خوشحال بودم گذاشتمش روي زمين شروع كرد  به بالا و پايين پريدن منم فقط مي خنديدم

اون ديگه آروم شد.

احساس كردم كه خيلي خسته شده و خوابش برده چند ساعتي بالاي سرش نشستم تا بيدار بشه

اما اون هرگز بيدار نشد

                         نمي دونم براي چي؟

 

پ.ن:

گاهي وقتا ميشه يه ماهي رو چند ساعت توي دست بگيري و از ديدنش لذت ببري و هرگز اونو به آب برنگردوني چون ديگه

« نوش دارويي و بعد از مرگ سهراب...»

اما گاهي وقتا بعضي چيزا نبايد  بشه!!

گاهي وقتا نميشه به عقب برگشت و همه چيز رو درست كرد

 

******************

2- گل

دیروز رفتم گلا رو آب بدم آخ که چه لذتی داشت....حسابی گلهارو آب دادم ...خیلی خوش گذشت...خیلی بهم آرامش داد...و تصمیم گرفتم که دوباره گل ها رو آب بدم.

 گفتم شاید برا همیشه آروم بشم و رفتم گلا رو دوباره آب دادم ...آب دادم ..آب دادم ..آب دادم...آب دادم ...آب دادم ....آب دادااااااااااااااااااااام ...خیلی آب دادم یکم آروم شدم.

همه گلدونها پر از آب شده بودن اما بازم آب دادم آخه نمی دونید چه لذتی داره آب دادن به گلها وباز هم شروع کردم به آب دادن.

آب دادم ..آب دادم... آب دادم ...آب دادااااااااااااااااااااااااااام خیلی آب دادم ...دیگه خونه رو آب برداشته بود اما من هنوز از تصمیمم مائوس نشده بودم و هنوز آب می دادم...بازم آب دادم آب دادم ...آب دادم ...آب داداااااااااااااااام آخ که چه قدر آب دادم به گلا دیگه خسته شدم...

شیر آبو بستم و نگاه کردم به گلا خیلی قشنگ شده بودن همشون از خوشحالی داشتن شنا می کردن . از کاری که کرده بودم خیلی خوشحال بودم چون به گلا آب داده بودم اونم خیلی...خیلی خیلی زیاد...آخه اون روز هيشكي مواظبم نبود

اما خیلی خوش گذشت فقط می خواستم بگم که به گلا خیلی آب دادم

                                                                                همین...

 

پ.ن: اي كاش هميشه با همين آب و گل همه چي حل مي شد!!!

 

**************************

3-  فقط ده دقيقه ..

آقا اصلا مستقيم كدوم وره؟ اصلا اين پشه ها كجا ميرن !!!چرا سوسكها مدرسه نميرند!!؟

اصلا چرا آب تو دماي 100 درجه جوش مي آد اون وقت زاويه قائمه 90 درجه است ؟

 چرا لپ لپ پسرونه با لپ لپ دخترونه بايد فرق داشته باشه؟

چرا گوسفندا نميتونن جلوي ماشين بشينند؟

چرا بچه ها نميتونند رانندگي كنند؟

چرا كلاس بزرگترها رو با كوچكترها جدا ميكنند چرا بايد درس بخونيم ؟

 چرا چراغ قرمز ميشه بايد وايسيم؟

چرا غذا نخوريم گشنمون ميشه؟

چرا وقتي بزرگ ميشيم ميگن هنوزم بچه اي اما وقتي بچه ايم ميگن تو ديگه بزرگ شدي؟

چرا شتر مرغ ها با مرغ ها قهرند اصلا چرا شترا با مرغا ازدواج نميكنند ؟

آه خداي من چه قدر سوال دارم كه بايد جواباشونو پيدا كنم...

آخه بابام گفته براي اينكه موفق بشي بايد فكر كني و هرچي رو بلد نيستي بپرسي اما من فقط 10 دقيقه فكر كردم و اين همه سوال برام پيش اومد بايد بقيه وقتمو بزارم جواباشونو پيدا كنم

فعلا خداحافظ بايد تا شب نشده جواباشونو پيدا كنم؟

 

پ.ن:

گاهي وقتا ميشه مداد رنگي وبرداشت و تمام آرزوها رو از نو كشيد

ميشه با يه باور بچه گونه همه چيز رو به اين شيريني ديد

پ.ن:

ميشه هنوز هم ده دقيقه فكر كرد شايد اون وقت معني اين پستها رو متوجه بشي؟؟

و در آخر:

گاهي وقتا ميشه از پشت پنجره بسته هم همه چيز رو ديد

پ.ن:

به قول بعضي دوستان اينجا خيلي عجيب غريب شده! درسته؟

 

پ.ن: و پست بعد هم 

                             نوعی دیگر....

نوشته شده در تاريخ دوشنبه یکم آبان 1385 توسط ع.پ |
 

...........س.......  .

ا..... :

.. .... ...ي  ......، .. ... .... .... .!!!!

....... .. ... ........ .... ...ه .

و...... ....؟؟

.................، ... ....... ...م  .

.. ........ن ... .... .....!

 

****************************

 

پ.ن: گاهي وقتام بعضي چيزا ميشه مثلا ميشه يه جور ديگه نوشت!

پ.ن: گاهي وقتا نقطه ها ، فاصله ها حتي يك برگ سفيد حتي يك لحظه سكوت يه سلام معمولي

يا حتي يه نگاه ساده ميتونه كلي حرف داشته باشه

پ.ن: گاهي اوقات بايد كلمات رو نقطه چين كرد!

پ.ن: و گاهي وقتا بايد بعضي حرفا رو تو سكوت مطلق زد!

پ.ن: مجبور شدم پست اصلي مربوط به اين قسمت رو سانسور كنم

هنوز خودمم علتش رو نميدونم

 

پ.ن: اين چند پست ديگر رو هم تحمل كنيد

تا خودش بياد!!

و پست بعد هم نوعي ديگر

درباره وبلاگ

آری معصومیت کودکیهایم گم شده است،
اما من هنوز هم همان کودک عاشقم و ساده دل!
و همچنان در انتظار....
در انتظار ظهور آن لحظه رویایی ...
من اینجا تنها ماندم!
خدایا مرا به بغضی که از تو میشکند بسپار...


apoorfarokhi@yahoo.com
آخرين مطالب
آرشيو
پيوند ها
پيوندهاي روزانه
Blog Skin