تبليغاتX
شاید هرگز نباشم....
شاید هرگز نباشم....
پروردگارا انتظار سخت ترین مجازاتی است که برایم در نظر گرفته ای ! مرا ...ببر.....
 
نوشته شده در تاريخ دوشنبه سی ام مرداد 1385 توسط ع.پ |

 یک دو راهی روبرویم بود

من  

و باز هم دلهره از انتخاب!

از انتخاب نهایت هیچ...

از انتخابی به بن بست رسیدن!

خدايا..!

كدامين جاده سرنوشت من است...؟

به كدامين جاده خواهم سوخت...؟

كدامين ره باند پرواز من است...؟

افسوس وصد افسوس

كه ندانستم...!

گفتند:

راه اول سخت  است اما در اين راه وجودت خواهد شكست!

 و راه دوم هموار...

اما  در اين راه روزي دلت را خواهند شكست!

ولي من راه دوم را انتخاب كردم

             نه براي اينكه راه آسان بود   

                                       نه.....هرگز!          

                                                 براي اينكه     

                                                               قبلا دلم شكسته بود!!

 

*******************

پ.ن:

خدايا!

بهترين موقعيت زندگيم بود

موقعيتي كه مدتها منتظرش بودم

اما بهش گفتم نه!!

فقط

به خاطر اينكه بهتراز اون رو بهم بدي

فقط همين....!

نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385 توسط ع.پ |

 دستی دراز بودو من نمی دیدم

نگاهی به سویم بودو من نمی فهمیدم

نسیمی صدایم می زدو من نمی شنیدم

فریادی نیاز به کمک داشت و من نمی توانستم

آه ...

ای خدای من!

ای مهربان من!

این همه درخت....

این همه گل....

این همه مهر....

این همه خوبی....

من لایقش نبودم.....

 زیرا که نمی توانستم.....

حتما اگر می توانستم می شدم مقرب ترین بنده درگاهت

آری...

                   من لایق کمک نیستم

                   چون لایق تشکر نیستم

ای کاش لایق دیدن نیز نبودم

ای کاش لایق شنیدن نیز نبودم

ای کاش نمی فهمیدم

ای کاش.....

خدایا پس آنان که لایقند بگوتا بیایند  که سخت کاری در پیش رو دارند....

بگو تا بیایند نجاتش دهند

بگو تا بیایند پناهش دهند

من که لایق محبت کردن نبودم

من که لایق خوب بودن نبودم

اما او به کمک احتیاج داشت و من می فهمیدم

من می شنیدم صدایش را اما .....

من می دیدم نگاه پر از التماسش را اما .....

من می دیدم دستان نیازمند او را اما ......

جرم من فقط این بود که

                                     نمی توانستم

آری نمی توانستم و این عذابم می داد

و این درد مرا می سوزاند...

آنقدر که هنوز در آتشش می سوزم

 زیرا که هنوز در امتحانم

در امتحانی که هیچ گاه تمام نخواهد شد

و هنوز هم لایق توانستن نیستم...

این را مدتهاست که فهمیدم خدا

اما...

اما خدایا ...

من هیچ...

               التماست می کنم  لااقل توکمکش کن! 

 

                                                                ۸۵/۵/۳

***********************

پ.ن:

آنقدر می خوانمت تا جوابم دهی...

 

 

 

نوشته شده در تاريخ یکشنبه پانزدهم مرداد 1385 توسط ع.پ |

 

و این قصه پر غصه این گونه شروع شد

قصه آب بابای کلاس کودکی

قصه بابا آب داد

             بابا نون داد زمان بچگی

قصه آن مرد در باران آمدهای کم کم واقعی!!

قصه  پدر کوه رنج است رو ی دست کو دکی

قصه ...

 

 

آخ پدرم...

شبها و روزهایم را فدایت می کنم

  اگر فرصت کنم حتما دعایت می کنم

که این تنها بزاعت من است

ای خاک رنج کشیده...

به خدا قسم که اشک تو اشک گل است

اشکهایم را به پایت می ریزم

و از اشک فرو ریخته از چشمانم برایت خانه ای می سازم

خانه ای از مهر

خانه ای از عشق

خانه ای از صفا

خانه ای سراسر از لمس خدا

خانه ای رویایی

خانه ای از جنس گلهای اقاقی

پدر....

ای کاش می دانستم و می توانستم کاری کنم

ای کاش می دانستی و می توانستی بدانی که چه قدرتو را دوست دارم!

قول می دهم همین روزها

برایت دعا می کنم

و همین روزها تو را به آغوش گیرم

آخ پدرم...

این نوشتن چه سود وقتی که

تو نمی خوانی...

همین روزها برایت نامه ای می نویسم از جنس نور

و برایت می خوانم ومی گویم حقیقت ها را

می گویم قصه اشکهایم را

پدر...

اشکهایم قصه ای را حکایت می کند مملو از احساس

مملو از عشق...

ای امید زندگی من

در این دنیای هزاران چهره من  به دنبال یک چهره ام

آن هم تو!

پدر...

من بی تو یعنی دلهره!!

من بی تو یعنی ترس!!

من بی تو یعنی هزار راه نرفته!!

من بی تو یعنی مرگ  هزاران خاطره!!

من بی تو یعنی  غم!!

من بی تو یعنی پر از اظطراب های بیش و کم!!

من بی تو یعنی همه خوشی ها بازهم کم!!

من بی تو یعنی یک دنیای بی معنا!!

من بی تو یعنی ندانستتن تا کجا؟!!

پدر به حریم تو سوگند

 من بی تو یعنی نیستی

 من بی تو یعنی پوچی

             من بی تو یعنی هیچ

چگونه بگویم که به حق نمی توانم بگویم

پدرم عظمت وجود تو

واژه پدر را به حرف کشاند

زخم های دستان تو

آسمان را به تعظیم فرو داشت

پدرم!

                 ای همه چیزم

                  به نون حلالت قسم

                  حلالم کن

                  که من سخت محتاج دعایی هستم از جنس تو....

 

پ.ن:

میلاد حضرت علی (ع) بر همگی تبریک و تهنیت باد

 

 

 

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه پنجم مرداد 1385 توسط ع.پ |

 

بدون شرح!!!!

**********************

کودکم!

ای نازنینم..!

ای زلال  هرقطره  اشکت از جنس گلهای شقایق

ای نگاه پاک و معصومت هنوز از جنس انسانهای عاشق

خواب چشمانت کجا رفت؟

خنده های دلنواز تو کجا رفت؟

چه کس از تو ربود آمال فردایت را؟

چه کس دزدید نگاه مهربانت را؟

چه کس جرئت کرد  بسوزاند دلت را؟

 چه کس ویران کرد خانه گرم و قشنگت را؟

کودکم!

 ای نازنینم..!

 خواب فردایت کجا رفت؟

ای نازنین

  دنیا همین است

یا که باید دل را صبر کرد یا پر از سنگ

ظلم بیداد کرده اینجا

و حقیقتها جا مانده در سینه

بمیرد آنکه ترس از فریاد دارد

بمیرد آنکه لرزه بر اندام دارد

خواهد آمد منجی این گریه های بی بهانه

منجی این اشکهای کودکانه

منجی شبهای تاریک

منجی این دلهای نرم و باریک!

آری ...

          خواهد آمد

صبر میخواهد یا دلی از سنگ

نازنینم!

گویا هنوزم زیادند حرفهای خوابیده در سینه

 که هیچ کس را توان  گفتنش نیست..

ترس یا کفر!!!!!!!!؟

من نمیدانم این دگر چیست!

نازنین دنیا همین است

خواهد آمد منجی آمال فرداهای تو

منجی این اشک و آه و گریه های تو

خواهد آمد آنکه فردا رابسازد

منجی ایام ظلمانی

منجی شبهای طوفانی....

 

پ.ن:

کفر باقی می ماند ولی ظلم هرگز....

 

پ.ن:

 برداشت سیاسی آزاد

 

 

درباره وبلاگ

آری معصومیت کودکیهایم گم شده است،
اما من هنوز هم همان کودک عاشقم و ساده دل!
و همچنان در انتظار....
در انتظار ظهور آن لحظه رویایی ...
من اینجا تنها ماندم!
خدایا مرا به بغضی که از تو میشکند بسپار...


apoorfarokhi@yahoo.com
آخرين مطالب
آرشيو
پيوند ها
پيوندهاي روزانه
Blog Skin