شاید هرگز نباشم....
پروردگارا انتظار سخت ترین مجازاتی است که برایم در نظر گرفته ای ! مرا ...ببر.....
|
|
|
نوشته شده در تاريخ جمعه سی ام تیر 1385 توسط ع.پ
|
چه قدر سخته یکی تورو صدا بزنه اما تو... چه قدر سخته یکی کمک بخواد اون وقت تو...... چه قدر سخته یکی دستشو دراز کنه اما تو.... چه قدر سخته یه نفر داد بزنه اما تو.... چه قدر سخته دستو پات بسته باشه اما بخواهی تو... چه قدر سخته یه نفر از خواب بیدارت کنه اما نفهمی تو.... چه قدر سخته دوست داشته باشی بهش کمک کنی اما تو... چه قدر سخته بخواهی آدم مفیدی باشی اون وقت تو.... چه قدر سخته نتونی .... چه قدر سخته... خدا یا خیلی سخته! به خدا سختمه... چی جور بگم نمی تونم تحمل کنم چی جور بگم حتی فکرش آزارم میده چی جور بگم آرزوم اینه که کمکش کنم ای کاش این چشام نمی دیدن ای کاش این گوشام نمی شنیدن ای کاش این دستو پاهام... ای کاش... خدایا فقط خودت می تونی درستش کنی ...منم قول میدم که نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385 توسط ع.پ
|
«ماهی کوچک تنهایی»
ماهی کوچک تنهایی من لااقل برخیز و تماشا کن مرا که چه عاشقانه تو را می بینم ... اما تو به روی خاک جان می دهی و من از شدت بی آبی فقط و فقط می گریم آنقدر می گریم تا... تا شاید همین اشکها... ... همین اشکها آه... خدایا.... و دیگر چه بگویم فقط ! همین
نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و چهارم تیر 1385 توسط ع.پ
|
امید هر شب و روزم مادر ای شوق زندگی در تمام وجودم... در شیارهای غمگین صورتت خدا را میبینم... صورت پر چین تو بغض نشکفته من است «که در آن رنج تمامی سالهای بی خبری و عصیان خویش را به تماشا می نشینم» و در خطوط مبهم و پر از حرف چشمان تو که حکایت از رودی از اشکهای تو را دارد صدای تو را میشنوم و شمیم مهربانی ات را می بویم سپاس به پاس تمامی خوبی هایت از من ببخش که بضاعت من در همین چند خط بود هر چند این چند خط لیاقت تو را نداشت مادر....! نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385 توسط ع.پ
|
آخ که چه روز بدی بود هنوزم باورم نمیشه کاری که ازش نفرت داشتم رو انجام دادم اصلا باور نمیکنم که این اتفاق افتاد آخه خدای من خودت بگو اگه جای من بودی چه کار می کردی خدایا ... میخوام یکم خودمونی بهت بگم.... من نمی گم که آدم خوبی هستم اما ... اما آخه ... آخه خودت میدونی که چه اتفاق عجیبی بود اتفاقی که فقط توی فیلما دیده بودم... منم نمیتونستم وایسم و نگاه کنم ... خدایا اگه اشتباه کردم منو ببخش و راه درست رو نشونم بده... بهم بگو که باید چه کار کنم بگو که چی جور باید رفتار کنم نشون بده به من اون راهی که آدم خوبا میرن خدایا هر وقت میبینمش گریم میگیره میگم آخه چرا باید این اتفاق می افتاد خدایا همش تقصیر من بود وای ... خدایا خودت میدونی که دیشب تا صبح نخوابیدم همش تو فکرش بودم خدایا به عزیزترین بندهات قسم خودت درستش کن...
نوشته شده در تاريخ جمعه شانزدهم تیر 1385 توسط ع.پ
|
امروز می خوام چند تا از نظرات دوستان عزیزم و نسبت به پست ها بزارم و به نحوی از همشون تشکر کنم پست پرواز توسط بهار: شاید او زخمی شده باشد .... هانی:از لطف شما خیلی ممنون بهار خانوم ---------------------------------------------------------- توسط بهار: مردن هم یه جور رفتنه ... هانی:منم قبول دارم اما به نظر من هر مردنی رفتن نیست... ---------------------------------------------------------- توسط فاخته: ReMeMbEr THe FlY هانی: در نبود بال و پرهایی که رسم پروازند سقوط تکراری است توسط اقلیما: پرواز را به خاطر بسپار هانی: ممنون از محبت شما و از اینکه به من سر می زنی خیلی ممنونم باید بگم که سعی دارم اینجا فقط نوشته های خودمو بزارم هر چند نمی تونم خوب بیان کنم اما سعی دارم حرفمو بزنم این متنم از خودم بود و از حسن نظر شما هم خیلی ممنون ------------------------------------------------------------------- توسط مریم: خیلی قشنگ حرف می زنی و می گی هانی:مریم جان انشالله که شما هم تو همه مراحل زندگیت موفق باشی و به همه ی آرزوهای قشنگت برسی بازم به من سر بزن خوشحال میشم نظرات شما رو هم بدونم ********************************************** پست هرگز نباشم: توسط بنده خدا: نمیدونم چطور میشه یک انسان این قدر ناامید باشه و این قدر خسته از زندگی. هانی:هر چند که اصلا شما رو نمیشناسم دوست عزیز اما من حرفام از روی نا امیدی نیست این فقط یه نوع حس که این جور بیانش میکنم از محبت و لطف شما هم بینهایت ممنون بازم سر بزن و حتما نظر بده چون دوست دارم برداشت شما رو از نوشته هام بدونم انشااله که همیشه شاد و سر حال باشی ------------------------------------------------------------ توسط اقلیما: ای کاش.... . هانی: ای کاش زمان دست من بود اما جز ساعتی که گذرزمان رابه یادم می یاره و داغ دلم رو تازه می کنه هیچ یادگاری دیگه ای از زمان ندارم --------------------------------------------------------------- توسط غریبه: chera hargez nabasham.....?!are هانی: به علت مصالح امنیتی از جواب دادن معذورم --------------------------------------------------------------- توسط بهار: حرفهايی هست برای گفتن هانی: خیلی قشنگ بود بهار فکر میکنم خیلی مرتیط بود با این پست به نظر شما باید این حرفهای نگفته رو پس انداز کرد یا که خرج کرد و گفت: چه وقت باید گفت؟ به کی باید گفت؟ .... --------------------------------------------------------------- توسط فاخته: شايد هنوز هم در پشت چشمهاي له شده در عمق انجماد هانی:خیلی قشنگ بود . خورشيد مرده بود ***************************************** پست هرگز توسط بنده خدا: امیدوارم غمی که وجود داره در این نوشته توی دل نویسنده نباشه و اگر هم هست به زودی زود از بین بره هانی: خیلی ممنونم از شما همیشه برام دعا کن چون این بهترین هدیه برای من است انشالله که هیچ غمی تو دل هیچ کسی نباشه اما غم من یه غم دنیوی نیست بیشتر از این اجازه ندارم که بگم موفق باشی بازم سر بزن ------------------------------------------------------------------ توسط:yeki ke sayesho vase boodan mikone هانی:باید بگم دوست عزیز من اصلا منظور شمارو متوجه نشدم ای کاش واضح تر می گفتید --------------------------------------------------------------- توسط رادین: سلام عزیزم هانی:از نظر شما هم خیلی ممنون رادین جان انشاالله که شما هم تو کارتون موفق باشید --------------------------------------------------------------- توسط بهار: تنهائی جای پایش را عمیق تر . هانی: و من توسط بهار: یـا رب تـو مـرا بـه نـفــس تـنــاز مـده هانی: آه! مي خواهم فرياد بلندي بكشم كه صدايم به شما هم برسد! من هوارم را سر خواهم داد! چاره درد مرا بايد اين داد كند از شما خفته ي چند! چه كسي مي آيد با من فرياد كند؟ ****************************************** درد پاداش خداست توسط نریمان: به نام نامی دوست ... هانی: نریمان جان از شعر قشنگت خیلی ممنونم و باید بگم که اتفاقا خیلی خوش حال شدم که نظرت رو نوشتی همیشه ساد باشی نوشته شده در تاريخ یکشنبه یازدهم تیر 1385 توسط ع.پ
|
-«پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردنی است....»
وچه زیبا گفت فروغ.... گر پرنده ای رفت او را به خاطر بسپار ... گر پرنده مرد او را به خاطره نسپار... گر پرنده ای رفت به دنبالش برو... شاید او راه را بلد نباشد... شاید هنوز می خواهد برگردد... شاید او زخمی شده باشد .... و شاید هنوز زخمش تازه باشد... شاید هنوز..... شاید هنوز...میل به زندگی در او باشد شاید هنوز...امید به برگشتن در سرش باشد شاید هنوز... دیگه بسه... خودمم از شایدها خسته شدم... خودم هم جزو اونایی هستم که فقط نگاه می کنم... بگذریم ... این پرنده هم رفت باید منتظر پرنده دیگر باشیم ... کار ما فقط همین است همین.....!
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه هفتم تیر 1385 توسط ع.پ
|
همیشه تا فرصتی پیدا می کنم یه سری به دست نوشته های دوران بچگیم می زنم .... و امروز هم همین کار رو کردم ..... تازه فهمیدم که چقدر فاصله گرفتم از آنچه که بودم....! ای کاش هنوز همون علی کوچولوی قصه ها بودم.... ای کاش هر گز بزرگ نشده بودم.... ای کاش هنوز می توانستم شاد و کودکانه بدوم.... و آن قدر حرف بزنم که دیگر خسته شوم... آن قدر بخندم که دیگران از لبخند شیرینم بوسه بچینند... آن قدر آرام بخوابم که دیگر هرگز بیدار نشوم... ای کاش.... و حال می خواهم آنقدر بنویسم که دیگر هیچ... دیگر هیچ کس ... دیگر هیچ کس نگوید... زیرا چون شاید زمانی رسد که دیگرهر گز نباشم.....
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه هفتم تیر 1385 توسط ع.پ
|
زن ستاره روشن ابراز عشق در آسمان قلب مرد است و او را با خشونت نسبتی نیست، چرا که طینت او لطیف است و مهربان و لطافت سنگ، واژه غریبی است برای او،چرا که بنیادش دروغ است. بگذار تا بگویم زن واقعی دنیا که بود این حقیقت که زن بودن ننگ و ذلت نیست بلکه افتخار است. آری او که می گویم زهرا نام است او همانی است که دنیا زیر پایش بهشت است. غم هم آغوش او بود و دلش در تپش نام خدایش و نگاه مهربان و بی ریایش و آن معنای راستین قلب پاکش کنون روحانی بخش محفل ماست. آری با وجود اینچنین زنی بر لوح گیتی چرا بر موهبت لطافت و ایمانش ننازد زن.
نوشته شده در تاريخ یکشنبه چهارم تیر 1385 توسط ع.پ
|
الهي! ، به رحمت رحمانيه ات نطقم داده اي ، به رحمت رحيميه ات سكوتم ده الهي آمين... بعد از مدتها دوباره تصمیم گرفتم که بنویسم.... فقط بنویسم و نه چیز دیگر ...چون که شاید که دیگر.... هرگز نباشم.... هر گز نباشم و بگویم... هر گز نباشم و ببینم... هر گز نباشم که بنویسم... هر گز نباشم که بشنوم..... هر گز نباشم که گاه بگریم... هر گز نباشم که گاه بخوانم... هر گز نباشم که شایدهم نباشم... و شاید هر گز.... نباشم که .....
نوشته شده در تاريخ جمعه دوم تیر 1385 توسط ع.پ
|
نيايشي دلربا از دكتر چمران.. خدايا! هدايتم كن! زيرا ميدانم كه گمراهي چه بلاي خطرناكي است.
نوشته شده در تاريخ جمعه دوم تیر 1385 توسط ع.پ
|
آغاز......باز هم آغاز وشروع یک تولد باز هم شروع لحظه های ناب... باز هم تبلور یک ترانه ... باز هم آغاز عاشقی ... امروز هر چی فکر کردم برای مقدمه و آغاز چه بنویسم هیچ چیز به ذهنم نرسید و همین چند خطم فقط برای دلم نوشتم ...اصلا ... شاید مقدمه را روز آخر نوشتم و شایدم هرگز..... اميد است موجب خوشنودي خداوندان ما در روي زمين پدر و مادر عزيزم و خداوند بيکران آسمانها قرار گيرد و مقبول دل شما انديشمندان عاشق واقع گردد... حق نگهدارتون |
|